رضا قليخان هدايت
1509
مجمع الفصحاء ( فارسي )
من ايدون شنيدستم از موبدان * ز بيدار دل نامور بخردان كه من با سواران ايران بجنگ * سوى شهر توران شوم بىدرنگ بكين سياوش كشم لشكرا * به پيلان سپارم همه كشورا در آن روز با من بود بيژنا * همه رزم جويد ز اهريمنا بمان تا درآيد مه فرودين * كه بفروزد اندر جهان نوردين بدانگهكه پرگل شود شاخسار * بسر گل فشاند همى جويبار زمين چادر سبز در پوشدا * هوا بر گلان زار بخروشدا شوم پيش يزدان بپايم بپاى * بخواهم من آنجام گيتىنماى كجا هفت كشور به دو اندرا * ببينم بر و بوم هر كشورا بگويم ترا هركجا بيژنست * بجام اين سخن چون مرا روشنست چو بشنيد گيو اين سخن شاد شد * ز تيمار فرزند آزاد شد چو نوروز خرم فراز آمدش * بجام جهانبين نياز آمدش خروشيد پيش جهانآفرين * برخشنده خورشيد گردآفرين يكى جام بر كف نهاد و بديد * به دو اندرون هفت كشور پديد ز ماهى بجام اندرون تا بره * نگاريده يكسر به دو يكسره همه بودنيها به دو اندرا * بديد آن جهاندار افسونگرا بهر هفت كشور همىبنگريد * ز گم بوده آمد نشانى پديد بدان چاه بسته به بند گران * ز سختى همى مرگ جسته در آن يكى دخترى از نژاد كيان * به تيمارداريش بسته ميان سوى گيو كرد آنگهى روى شاه * بخنديد و رخشنده شد پيشگاه كه بيژن بتوران به بند اندر است * زوارش يكى نامور دختر است بر آنسان گذارد همى روزگار * كه هردم بگريد چو ابر بهار چو ابر بهاران ببارندگى * همه مرگ جويد در آن زندگى كه باشد بجز رستم تيزچنگ * كه از قعر دريا برآرد نهنگ ببر نامهء من سوى رستما * مزن داستان را بره بر دما